جزوه اخلاق - آقای هاشمی - نهایی
كلمه اخلاق بر وزن افعال، جمع كلمه خَلق يا خُلق است. اين دو در اصل به يك معنا بوده است ولي در اثر ؟ زياد، خَلق و خُلق دو معناي متفاوت گرفتهاند.
خَلق يعني صورت ظاهر، قيافه و شكل ظاهري كه ديده ميشود؛ ولي خُلق به سجاياي اخلاقي گفته ميشود كه با چشم ديده نميشود بلكه با بصيرت درك ميشود، مثل: مهرباني و شجاعت. پس خُلق به معناي يك صفت نفساني يايك هيئت راسخه يا يك حالتي است كه در نفس رسوخ داشته است كه انسان بيدرنگ، كارها و افكار خود را متناسب با آن صفت انجام ميدهد. مثلاً خُلق شجاعت يا مهرباني يا سخاوت و بخشش. اين صفتها با چشم ديده نميشوند بلكه از آثار و نشانهها پي به آن ميبريم كه فردي شجاع يا مهربان يا سخاوتمند است.
اين حالت استواري ممكن است به طور طبيعي و ذاتي در فرد وجود داشته باشد؛ مثل كسي كه به سرعت عصباني ميشود يا به بهانة اندكي شاد ميشود. منشأ ديگر آن ميتواند ارثي (وراثت) باشد و منشأ سوم، تمرين و تكرار است. (1. طبيعي و ذاتي؛ 2.ارثي و 3. تمرين و تكرار) مثلاً كسي كه ترس دارد ميتواند با تمرين، شك و دو دلي را از خود برطرف كند و اعمال شجاعانه انجام دهد كه بر اثر تمرين بهتدريج اين عمل شجاعت در او بهوجود ميآيد و بدون اينكه ترديدي به خود راه دهد، اعمال شجاعانه انجام دهد.
تعريف علم اخلاق:
علم اخلاق علمي است دربارة صفات نفساني خوب و بد، و اعمال و رفتار اختياري متناسب با آنها كه از انسان ناشي ميشود. پس علم اخلاق دو كار انجام ميدهد:
1. از صفات نفساني خوب و بد صحبت ميكند. (چه كاري خوب و يا چه كاري بد است)
2. به انسان راهكار نشان ميدهد.
تعاريف ديگر اخلاق:
1. علم اخلاق يعني علم انسانيت؛
2. علم اخلاق يعني حركت به سوي خير و اجتناب از شر؛
3. علم اخلاق يعني انجام تكاليف؛
4. علم اخلاق يعني اتصاف به فضائل و دوري از تبهكاريها؛
5. علم اخلاق يعني حركت با قطبنماي وجدان؛
6. علم اخلاق يعني تكليف (چه بايد كرد و چه نبايد كرد؟)؛
7. علم اخلاق، علم فن است؛ يعني علمي دستوري است مثل علم زيباشناسي كه چگونگي زندگي را به ما نشان ميدهد.
روش اخلاقي، چه روشي است؟
روشي است براي انجام كار نيك و دوري از كار زشت، با بهرهبرداري از آزادي.
اخلاق در تفسير الميزان:
علامه طباطبايي، علم اخلاق را در الميزان اينطور تعريف ميكند: «علم اخلاق فني است كه از ملكات انساني كه مربوط به قواي نباتي، حيواني و انساني ميشود، بحث ميكند و هدفش از اين بحث اين است كه فضائل و خوبيها را از رذايل و بديها جدا كند. اين علم معلوم ميكند كه كداميك از ملكات نفساني انسان خوب و ماية كمال اوست، كه انسان ناچار است آنها را شناسايي كند و خود را به آنها آراسته نمايد و كداميك از اعمال، رذيلت و بدي بهحساب ميآيد كه ماية نقص او ميشود، در نتيجه بايد بكوشد از آنها دوري كند تا در جامعه، انساني مورد قبول كه مورد مدح و ستايش انسانهاي ديگر قرار بگيرد، باشد.»
نكات برداشت شده از مطالب فوق:
1. معمولاً از كلمه خُلق، فضيلت و خُلق نيكو فهميده ميشود.
2. خُلق به معناي عمل نيست؛ چهبسا افرادي هستند كه خُلق آنها سخاوتمندي است، ولي به دليل نداشتن مال، نميتوانند فضل و بخشش كنند و يا اينكه چهبسا افرادي كه خُلقشان خسيسي و بخل است، اما براي تظاهر بذل و بخشش ميكنند.
3. همانطور كه صورت زيبايي ظاهر، فقط به زيبايي چشم كامل نميشود و لازم است بيني، دهان و گونه نيز هماهنگ باشند، حُسن باطن و خوبي نيز با يك صفت كامل نميشود بلكه تمام صفات نيكو بايد به نحو پسنديده در انسان جمع شود تا مُتَّصِف به صفات اخلاقي شود.
موضوع علم اخلاق چيست؟
موضوع اخلاق عبارتاستاز صفات و اعمال خوب و بد، از آن جهت كه قابل انجام است يا ترك آن براي انسان ضروري است.
هدف علم اخلاق چيست؟
هدف اين است كه انسان را به مرحله كمال و سعادت حقيقي كه همان هدف اصلي آفرينش است، برساند.
علم اخلاقيات:
علمي است كه به مطالعه رفتار آدمي آنچنان كه هست ميپردازد؛ يعني رفتارهاي رايج مردم در مكانها و زمانهاي مختلف را مورد بررسي قرار ميدهد.
فلسفه اخلاق:
علمي است كه به بررسي پژوهشهاي اخلاقي و پاسخگويي به پرسشهاي بنيادين ميپردازد. مثلاً واژه خوب و بد چيست؟ يا ملاك و معيار خوب و بد رفتار آدمي چيست؟
تربيت اخلاقي چيست؟
تربيت در لغت به معناي پرورش دادن استعدادهاي شيء است؛ يعني زمينة پرورش استعدادهاي دروني هر موجود و به ظهور و فعليت رساندن امكانات بلقوة آن، مثل هستة سيب كه بر اثر پروش به درخت سيب تبديل ميشود. همچنين وقتي شرايط براي شكوفايي استعدادهاي انسان فراهم شود، اعم از فيزكي، مادي، علمي و عقلاني ميتوانند به بالاترين حد تكامل خود نائل شود.
منشأ خُلقهاي انساني كجاست؟
انسان داراي 3 نيرو است:
1. قوة شهويه: خوردن، خوابيدن و ميل جنسي
2. قوة غضبيه: خشم و غصب؛ براي رفع ضرر و دفاع از خود
3. قوة فكريه (نطقيه): انسان كارهاي خود را بر اساس برهان، استقلال، مصالح و مفاسدِ آن ميسنجد و پس از سبك و سنگين كردن آنها را انجام ميدهد.
نتيجه اين 3 نيرو در انسان باعث ميشود كه افعال مخصوصي از انسان صادر شود. افعالي كه در هيچيك از حيوانات ديگر نيست.
وظيفه انسان در مقابل سه قوه (شهويه، غضبيه، فكريه):
وظيفه انسان اين است كه نگذاريم كه هيچيك از اين سه قوه به راه افراط و تفريط برود. زيرا اگر يكي از آنها از حد وسط به يكسو تجاوز كند، انسانيت آدمي خاصيت خود را از دست ميدهد.
1. حد اعتدال قوه شهويه:
حد اعتدال در اين است كه اين قوه، هم از نظر كميت (مقدار) و هم از نظر كيفيت، تنها در جاي خودش بهكار رود و از افراط و تفريط در آن جلوگيري كنيم. نتيجه اعتدال اين قوه فضيلتي است به نام عفت كه به معناي خويشتنداري است و آن عبارتاستاز اينكه قوة شهويه تحت فرمان عقل باشد و از دستورات آن پيروي كند. نتيجه افراط در اين قوه حرص و طمع و آزمندي است كه عبارتاستاز اينكه قوه شهويه تحت فرمان عقل باشد و از دستورات آن پيروي كند. نتيجه افراد در اين قوه حرص و طمع و آزمندي است كه عبارتاستاز فرو رفتن در لذات و شهوات است. نتيجه تفريط عبارت است از ؟ و سستي و آن باز داشتن نفس از آنچه كه بدن براي آن ضروري است.
2. حد اعتدال در قوه غضبيه:
حد اعتدال اين است كه اين نيرو از سوي افراط يا تفريط بازداشته شود؛ يعني آنجا كه لازم است غضب كنيد و آنجا كه لازم است صبر كنيد، اين كار را انجام دهيد كه نتيجه اين اعتدال فضيلتي بهنام شجاعت بهوجود خواهد آمد و شجاعت عبارتاستاز اطاعت قوة غضبيه از عقل يعني آنچه كه عقل اقتضاء ميكند آن را انجام دهد و در خودش اضطراب نشان ندهد. افراط اين قوه باعث به وجود آمدن تهور و بيباكي ميشود و نتيجه تفريط برابر ميشود با جُبْنْ و بزدلي كه همان ترس است.
3. اعتدال در قوه فكريه:
اين است كه به هر سو و هر سمتي از رفتن آن جلوگيري كنيم كه نتيجه اين كار فضيلتي بهوجود ميآيد به نام حكمت. حكمت عبارتاستاز بكار بردن عقل كه شايستهترين و نيكوترين صورت آن افراط در قوه فكريه صفتي بهوجود ميآورد به نام جَربُزه (جُربُزه) كه آن عبارتاستاز گول زدن و فريب دادن ديگران. تفريط عبارتاستاز كودن؛ يعني تعطيل و بكار نبردن نيروي فكر و انديشه.
شيوههاي اخلاقي و شيوه مورد قبول:
در حوزه مطالعات اخلاقي بين انديشمندان مسلمان و عالمان اخلاق 3 مكتب و اخلاق را ميتوان مشاهده كرد، كه عبارتاند از: (1. اخلاق فيلسوفانه، اخلاق عارفانه و اخلاق نقلي)
1. اخلاق فيلسوفانه:
اين اخلاق عمدتاً به پذيرش و تأثيرپذيري از نظريه اعتدال و حد وسط، بهعنوان معيار كلي براي فضيلت اخلاقي، در مقابل افراط و تفريط (كه رذيلت اخلاقي هستند)، تلاش ميكند تا تمام خوبيها و بديهاي اخلاقي را در قالب اين فرمول توصيه و روشن كنند. در اين شيوه، شناسايي قواي انساني و چگونگي اعتدال، افراط و تفريط در آنها، محور و مدار همه بحثهاي اخلاقي است. كتابهايي در اين زمينه نوشته شده است، مثل: اخلاق ناصري نوشته خواجه نصيرالدين طوسي و جامعالسادات نوشته مهدي نراقي. اين شيوه بهدليل مشكلاتي كه در ارائه تفسيري كه اعتدال داشته باشد، وجود دارد و همچنين جامع نبودن آن، مورد نقد واقع شده است و همچنين به دليل اينكه علمي و خيلي خشك بوده است از محيط علماء و فلاسفه به ميان عموم مردم نرفته است.
2. اخلاق عارفانه:
اخلاقي است كه عرفا و صوفيان مورج (رواج دهنده) آن بودهاند. اين اخلاق بيشتر تكيه بر تربيت اخلاقي و سير و سلوك دارد و بيشتر همت آن مبارزه و مجاهده با نفس است. كتابهايي در اين زمينه نوشته شده است، مثل: مثنويمعنويِ مولوي، منطقالطير عطار نيشابوري، منازلالسارعين نوشتة خواجه عبدالله انصاري.
در اخلاق عرفاني دو گروه به وجود آمده است: گروهي كه براي سلوك معنوي، خود را پايبند شريعت نميدانند، و گروه دوم، گروهي هستند كه براي رسيدن به مقامات عالي معنوي، پايبندي به احكام شرع را همواره لازم ميدانند.
3. اخلاق نقلي:
اخلاقي است كه با نقل اخبار و احاديث در ميان مردم به وجود آمده است. اين شيوة اخلاقي به آنچه كه در كتاب و سنت آمده است توجه جدي و كافي دارد. كتابهايي در اين زمينه نوشته شده است، مثل: احياء علوم دين محمد غزالي و محجت البيضاء ملامحسن فيضكاشاني.
شيوة مورد قبول:
شيوهاي است كه تركيبي از 3 شيوة اخلاقي ذكر شده است؛ شيوهاي كه نكات مثبت آنها را گرفته و نارساييهاي آنها را برطرف ميكند؛ در اين شيوه سعي ميشود:
اول: اخلاق اسلامي از نظر شكل و محتوا در حد امكان بر اساس قواعد عقلاني و منطقي (عقلي) بيان شود؛
دوم: از نتايج و دستآوردهاي عارفان تا حد امكان استفاده شود؛
سوم: ملاك و معيار داوري اخلاقي همواره قرآن و رواياتش باشد.
بنابراين شاخصهاي اصلي روش اخلاقي مورد قبول عبارتنداز:
1. تأكيد بر مطابقت و يا عدم مغايرت با كتاب و سنت؛
2. ارائه تفسيري معتدل و هماهنگ از مفاهيم اخلاقي؛
3. تلاش در ارائه نظامي جامع كه پاسخگوي همة پرسشهاي اخلاقي باشد؛
4. توجه به رشد هماهنگ و متوازن استعدادهاي اخلاقي و پرهيز از افراط و تفريط؛
5. توجه به جايگاه عقل در تفسير و عمل به مفاهيم اخلاقي؛
6. توجه به وضعيت و شرايط خاص مخاطبان در بهكاربستن دستورهاي اخلاقي.
جاودانگي اخلاق:
مقدمه:
كشتن نوزادان ناقص و سالخوردگان، دزدي كردن و اعتقاد به برتري نژاد در برخي از جوامع گذشته امري مجاز پنداشته ميشده است و خلاف اخلاق بهحساب ميآمد؛ اما امروزه اكثريت مردم آن را امر غيراخلاقي بهحساب ميآورند. در دوران معاصر در برخي از جوامع و فرهنگهاي مختلف داوريهاي مختلفي درباره فضيلتها و رذيلتها دارد. بعضي از جوامع چندهمسري را مجاز و پوشش را ضروري ميدانند، مثلاً در اكثر فرهنگهاي مسيحي چندهمسري امري غيراخلاقي و پوشش غيرضروري پنداشته ميشود. حال توجه به اين واقعيت ما را متوجه به پرسشهاي بنيادين ميكند كه «آيا خصلتها و رفتارهاي زشت و زيباي اخلاقي گسترة جهاني دارد يا اينكه نسبي است؟»، «آيا خوبيها و بديها مطلق و فراگيرند يا اينكه تنها براي زمان و دوران و مكان خاص و جامعهاي ويژه و مشخص معنا پيدا ميكنند و معتبراند؟»
پيشينة بحث:
مبدأ پيدايش اين بحث به دوران يونان باستان ميرسد. اين پرسش در دوران جديد نيز در مغرب زمين، يكي از دغدغههاي اساسي فيلسوفان اخلاق بوده است. در اسلام نيز مايههاي نسبيگرايي در متكلمان اشعري وجود داشته داشته است.
اهميت ديني موضوع:
اين موضوع با يكي از بنياديترين و كليديترين باورها و اركان اعتقادي مسلمانان ارتباط تنگاتنگي دارد و آن كمال و خاتميت دين اسلام است. پس اين ويژگي مهم، دين اسلام را دين جهاني و جاودانه معرفي ميكند و معتقد است كه مكانهاي جغرافيايي و تاريخي و شرايط زمان و مكان احكام اخلاقي را تحتتأثير خود قرار نميدهند.
مفهوم اطلاق و مفهوم نسبيت يعني چه؟
منظور از مطلقگرايي اخلاقي، پايفشردن بر اين باور است كه اصول اخلاقي وابسته به هيچ امري خارج از ذات موضوعات اخلاقي نيست؛ يعني آن چيزي كه متّصف (وصف شده) به خوبي و بدي ميشود عناصر موجود در ذات موضوع است نه حوادث خارج از آن، مثل عوامل فرهنگي يا اقتصادي؛ پس اگر نگهداري از سالمندان يا احترام به ديگران بهلحاظ اخلاقي عملي پسنديده است، اين در همة زمانها و مكانها و در هر شرايطي عملي خوب، ارزشمند و اخلاقي است؛ مگر اينكه شرايط تغيير كند و تضاد و تزاحم (مزاحمت) بهوجود آيد.
تعريف نسبيت:
نسبيت يعني وابستگي يك شيء به امر يا اموري متغير و خارج از ذات و آثار واقعي آنها؛ يعني خوبي و بدي وابسته به رفتار بيروني باشد، مثلاً رفتار با سالمندان حكم واحدي ندارد. در بعضي از مكانها بدرفتاري خوب است و در بعضي مكانها خوشرفتاري، و اين رذيلت اخلاقي بهحساب نميآيد.
در يك تقسيمبندي كلي:
الف) كساني هستند كه اعتقاد به نسبيت قراردادي دارند؛ يعني از ديد آنها اصول اخلاقي پيرو تغيير فرهنگ اجتماعي است.
ب) گروهي ديگر نيز هستند كه اعتقاد به نسبيت ذهني دارند؛ يعني اصول اخلاقي پيرو خواست و گزينش فرد ميباشد.
ج) و گروهي ديگر نيز طرفدار اصالت عين (چشم) هستند و معتقد هستند كه اصول اخلاقي منشأ خارجي دارد.
انواع نسبيتگرايي اخلاقي:
1- نسبيتگرايي زيستشناختي؛ معتقداند اصول اخلاقي پيرو وضعيت متغير زيستي فرد است.
2- نسبيتگرايي جامعهشناختي؛ اصول اخلاقي پيرو متغيرات اجتماعي است كه فرد در آن زندگي ميكند.
3- نسبيتگرايي روانشناختي؛ اصول اخلاقي پيرو وضعيت رواني، ذوق، سليقه، ميل و دلخواه اشخاص است.
4- نسبيتگرايي فرهنگي؛ اصول اخلاقي به آداب و رسوم جامعه بستگي دارد.
5- نسبيتگرايي ماترياليستي؛ اصول اخلاقي به ايجاد برابري و تساوي مادي در بين انسانها و توزيع برابر امكانات بستگي دارد.
نتايج نسبيتگرايي:
1. سلب مسئوليت: از نظر اخلاقي هيچكس را نميتوان در قبال رفتار خود مسئول شناخت و حتي از نظر حقوقي نيز فرد هيچگونه مسئوليتي ندارد.
2. بيثمر بودن احكام الهي: اخلاق اسلامي وقتي مفيد هستند و شور و اشتياق در انسان ايجاد ميكند كه منشأ اثر باشند. اگر اصول اخلاقي نسبي باشد، ايثار و فداكاري معنايي پيدا نميكند.
3. نفي كمال و جاودانگي دين: اگر به نسبيت اخلاق معتقد باشيم، با جاودانگي دين و خاتميت آن در تضاد كامل هستيم؛ چرا كه اصول اخلاقي در همة زمانها و مكانها داراي ارزش و اعتبار است.
4. برابري خدمتكاران با خيانتكاران: نسبي بودن اخلاق نتايج ناگواري بهدنبال دارد؛ يكي از اين نتايج اين است كه خدمت و خيانت؛ اصلاح و جنايت، به يك چشم ديده ميشود و به يك اندازه نيز تشويق ميشود.
مطلقگرايي در اخلاق و دلايل آن:
1- ضرورت ترسيم اخلاق پايدار: اگر بخواهيم از عدالت و دفاع از حقوق انسان و مبارزه با تجاوز به حقوق ديگران، پاداش و عذاب، سخن بگوييم همه اينها به اين وابسته است كه اخلاق ثابت و پايدار باشد؛ وگرنه زندگي بشري بنيانش از هم متلاشي ميشود.
2- تبيين اصول جاودانگي اخلاق: مفاهيم اخلاقي، ناشي از روابط عيني و حقيقي، بين كارهاي اختياري انسان و نتايج آنهاست؛ يعني خوبي و بدي ناشي از واقعيبودن و عينيبودن كارهاي انسان است و نتيجهاي كه اين رابطه به دنبال دارد اين است كه دچار تغيير و تحول نميشود و اين رابطه باعث ميشود كه كارهايي را كه انسان انجام ميدهد بر روح و روان او اثر گذارد و اين ناشي از مطلق بودن خوبي و يا بدي است.
شبهات مطرح شده:
1. سوال: اگر اصول اخلاقي ثابت و هميشگي هستند، چه دليلي ميتوان براي استثناءها بيان كرد؟
پاسخ: احكام اخلاقي استثناء ندارد و هرگاه موضوع آن بهوجود آيد، حكم آن نيز ثابت است؛ اما در بعضي مواقع، مثل: راستگفتن كه خوب است اما اگر موجب ريخته شدن خون بيگناهي شود يا باعث افشاي اسرار ديگران شود، در چنين مواردي راست گفتن بد است. پس حكم اخلاقي با استثناء روبهرو شده است و ما دچار خطاء و اشتباه شدهايم؛ در حالي كه موضوع واقعي اين است كه راستگويي مفيد و بدون فسادِ بزرگ باشد؛ اما اگر راستگويي موجب ريختن خون بيگناهي يا افشا شدن اسرار ديگران شود، در اينجا راستگفتن امر اخلاقي نيست.
2. سوال: تفاوت احكام اخلاقي زن و مرد بر اساس برخي از روايات نشاندهندة اين واقعيت است كه احكام اخلاقي در اسلام نسبي هستند و به اين سخن امام علي(ع) در نهجالبلاغه استناد ميكنند كه امام علي(ع) ميفرمايد: خِيار الخِصال النساء الشِرار خصال الرجال: بهترين خوبيهاي زنان، بدترين خصلت مردان است، مثل: الزهر: تكبر؛ البخل: خسيس؛ الجبن: ترسو(ترس).
پاسخ: در سخن ذكر شده از امام، يك خُلق بسيار بد براي زنان معرفي شده است و آن خسيسي و ترسو بودن است كه نشاندهندة ضعف و ناتواني است؛ اما امام علي(ع) با كمي دقت مشكل را اينگونه حل ميكند و ميفرمايد:
«فاذا كانت المره فرهوه لم تمكن من نفسها»: هرگاه زن متكبر باشد، اين تكبر باعث ميشود كه مرد بيگانه به او راه پيدا نكند؛ يعني حريم دورباش براي خود ايجاد ميكند.
«فاذا كانت بخيله حفظت مالها و مال بعلها»: اگر خسيس باشد، ثروت خودش و همسرش را نگهداري ميكند.
«فاذا كانت جبانه حزقت من كلي شيء معرض لها»: و اگر ترسو باشد از هر حادثهاي كه پيش ميآيد كنار ميكشد و احتياط ميكند.
در پاسخ به اين شبهه محور سخن امام، رفتار و عمل در موقعيت و شرايط خاص است؛ يعني تكبر براي زنان در مقابل مردان بيگانه است و ترسو بودن در مقابل وقتي است كه در معرض خطر قرار ميگيرند كه بايد جوانب احتياط را رعايت كنند. پس اين استثناءها دليل بر نسبي بودن اخلاق نميباشد.
3. سوال: مطالبات مردمشناسانه نشان میدهد که اعمال و رفتارها نزد بعضي مردم خوب و نزد مردم دیگر بد است، مثلاً کلاه از سر برداشتن نزد برخی نشانه احترام و خوب است و اما نزد برخی از مردم نشانه بیاحترامی و بیادبی است، این اعمال نشان میدهد که اخلاق نسبی است.
پاسخ: این رفتارها از قلمرو علم اخلاق خارج است، این قبیل امور، آداب و رسوم یک جامعه را تشکیل میدهد و آداب و رسوم قراردادی هستند و وجود خارجی ندارند، بلکه ناشی از توافق قومی و عمل مردم یک جامعه است؛ پس این باعث نسبی بودن اخلاق نیست.
4. سوال: اختلاف باورها نزد جوامع و ادیان نسبت به موضوعاتی که ذاتاً داخل در قلمرو علم اخلاق است دلیل بر نسبی بودن احکام اخلاقی است، مثلاً مسلمانان نماز خواندن را واجب و خوردن گوشت خوک را حرام میدانند در حالی که مسیحیان باور دیگری دارند، مثلاً چند همسری نزد مسیحیان حرام است ولی نزد مسلمانان اشکالی ندارد؛ پس این نشان میدهد که اخلاق نسبی است.
پاسخ: اختلاف در حقیقت و معرفت باعث بهوجود آمدن تفاوت دیدگاهها نسبت به شناختن خوبی و بدی عمل نمیشود و این دليلي براي نسبي بودن اخلاق نيست؛ بلکه دلیل این تفاوتها ناشی از خطای انسانها در شناخت حقیقت است، مثل خطاهایی که در شناخت واقعیتهای مادی و فیزیکی میشود؛ پس این اختلافات به خاطر عدم درک صحیح در شناخت واقعیتهاست و این دلیل نسبی بودن اخلاق نميباشد.
عمل اخلاقی:
چه عملی اخلاقی است؟
1. در چه صورتی یک عمل در حوزه علم اخلاق قرار میگیرد؟
2. تحت چه شرایطی عمل خوب یا بد به حساب میآید؟
3. شرایط عمومی مسئولیت اخلاقی چیست؟
4. راههای شناسایی و ابزارهایی که برای شناخت عمل خوب و بد معرفی شدهاند، کداماند؟
5. آیا معیارها و مفاهیمی برای شناسایی خوبیها و بدیها در دین وجود دارد یا خیر؟ و اگر دو حکم اخلاقی در زمان واحد با یکدیگر جمع شوند، کدامیک را باید انجام داد؟ آیا در این زمینه دستور اخلاقی رسیده است یا خیر؟
|
|
|
2- عنصر فعلی و عینی |
1. عناصر ارزشمندی عمل اخلاقی:
هرکاری که بخواهیم انجام دهیم، دو معیار داریم:
الف. عنصر فاعلی:
زماني عملي اخلاقي به حساب ميآيد كه آزادی، اختیار و انگیزه در انسان باشد. پس اولین شرط برای انجام کاری آزادی و اختیار است؛ یعنی علم اخلاق از اعمال و رفتار اختیاری انسان سخن به میان میآورد و از آنچه که خارج از اراده، آزادی و اختیار انسان باشد، سخن به میان نمیآورد.
انسان دو نوع کار انجام میدهد:
الف- کارهای طبیعی: بدون اینکه علم و آگاهی در آنها دخالت داشته باشد، مثل نفس کشیدن.
ب- کارهای اختیاری و ارادی: یعنی انسان از روی علم و آگاهی آنها را انجام میدهد؛ یعنی انسان ابتدا آنها را میشناسد و از رفتارهای دیگر تشخیص(تميز) میدهد، آنگاه اقدام به انجام آنها میکند.
انواع جبر:
در مقابل اعمال اختیاری، کارهای جبری نیز وجود دارد؛ اين اعمال، عمل ارزشمند اخلاقی بهحساب نمیآیند. جبر چند معنا دارد:
1. جبر فلسفی: جبری است که انسان هیچگونه اختیاری در آن ندارد، مثل نفس کشیدن.
2. جبر اخلاقی: اعمالی است که انسان به حکم اخلاق ملزم به انجام یا ترک آن است، مثلاً از نظر اخلاقی ملزم است که نماز بخواند، این نوع جبر در مقابل اختیار و آزادی اخلاقی قرار دارد.
3. جبر حقوقی: یعنی قانون، انسان را ملزم میکند که در زندگی اجتماعی اعمال مشخصی را انجام دهد یا اعمال خاصی را ترک نماید، مثل احترام به حریم خصوصی دیگران یا به رسمیت شناختن حقّ مالیت دیگران که در صورت تخلف با مجازاتهای حقوقی و قانونی روبهرو میشویم.
4. جبر روانشناختی: یعنی گاهی مواقع آدمی تحتتأثیر وضعیت روانی و حالات درونی ناگزیر است که کارهایی را انجام دهد یا ترک کند، مثلاً به خاطر درگذشت مادرش چون اندوهگین است، در او رقّت قلبی بهوجود آمده است و با دیگران مهربان شده است. یا مثلاً به خاطر درآمد سرشاری که امروز بهدست آورده سرمست شده و با دیگران بذل و بخشش میکند و از اعمال بد دیگران.
5. جبر جامعهشناختی: آداب و رسوم و وضعیت فرهنگ جامعه ایجاب میکند که شخص ناگزیر است رفتار مشخصی را از خود بروز دهد یا آنها را ترک کند، مثلاً فشارهای اجتماعی در جامعه ایرانی، یک فروشنده بازاری را مجبور میکند که در روز عاشورا – حتی اگر به دلخواه او نباشد – مغازهاش را تعطیل کند. یا مثلاً هنگام پیاده شدن از مترو، تعارفات را کنار میگذارد و در فرصت اندکی که دارد، از قطار خارج میشود.
بنابراین، آنچه که عمل اخلاقی محسوب میشود، آن است که انسان آزادی و اراده و اختیار کافی برای انجام یا ترک هر کاری را داشته باشد.
ب- عنصر فعلی و عینی:
یعنی عمل اخلاقی علاوه بر شرایطی که فاعل دارد، باید انگیزه و هدف کافی نیز داشته باشد، پس در هر کاری دو مطلب مهم است: 1- شکل و صورت آن باید درست باشد؛ 2- انگیزه و هدف نیز باید درست باشد.
سوال: آیا عمل کافران که اعتقادی به خدا و معاد ندارند، ولی کارهایی انجام میدهند که ذاتاً پسندیده است ولی انگیزه آنها رضایت خداوند نیست، آیا کارهای این افراد شایسته پاداش نیست؟ و عمل اینها از طرف خداوند جبران نخواهد شد؟
جواب: این اعمال اگرچه رضایت خدا را در نظر ندارد؛ اما به دلیل پسندیده بودن، روح و جان آدمی را آمادة تکامل و کمال خود میکند و همچنین سبب کمتر شدن مجازات و حتی تخفیف در جهان آخرت میشود.
2. شرایط مسئولیت اخلاقی:
منظور از مسئولیت اخلاقی، مسئولیت در برابر پروردگار است و نتیجه آن مجازات و کیفر اخروی میباشد.
دو رکن اساسی مسئولیت اخلاقی:
الف) ارزشمندی
ب) مسئولیت
شرايط مسئوليت اخلاقي:
1. بلوغ: کودکان و افراد غیربالغ از مسئولیت اخلاقی آزاد هستند. اعمال نیک آنها ارزش اخلاقی به حساب میآید و ثواب و پاداش دارد، ولی بدیهای آنها مورد توجه قرار نمیگیرد و مجازاتی در جهان آخرت ندارد.
2. عقل: عقل یکی از شروط مسئولیت اخلاقی است؛ بنابراین افرادی که از سلامت عقلانی برخوردار نیستند و یا دچار نقصها و کاستیهایی در قوه عاقله هستند، مسئولیت اخلاقی ندارند.
3. علم یا امکان تحصیل آن: فرد هنگامی مسئولیت اخلاقی دارد که نسبت به زشتی و پلیدی و آنچه را که باید طرح کند و به خوبی و شایستگی انجام دهد، از چگونگی آن علم و آگاهی داشته باشد و یا امکان تحصیل و دستیابی به آن را پیدا کند، در غیر اینصورت مسئولیتی ندارد، چرا که علم و آگاهی نسبت به انجام کار نداشته است و از نظر عقلا و خردمندان قبح عِقاب بلا بیان (زشتی عذاب دادن، بدون اینکه بیان کنیم) پس سزاوار مجازات نیست؛ چرا که دستوراتی که به آنها ابلاغ نشده است، نباید آنها مورد بازخواست و یا کیفر قرار بگیرند. چرا که مجازات کاری زشت و ناپسند است.
4. قدرت: انسان به آنچه که توانایی به آن را ندارد، مسئولیت اخلاقی ندارد؛ یعنی این کار مربوط به حوزه تکلیف ما لا یطاق (یعنی توانایی آنچه را که ندارد، نباید انجام دهد) و این نزد فلاسفه و متکلمان یک امر عقلی بدیهی است. و اگر این کار انجام شود، مصداق بارز ظلم و خلاق عدالت است؛ چراکه خداوند بندگان خود را به کارهایی که توانایی انجام آن را ندارند و خارج از توان آنها باشد، مجبور نکرده است؛ چرا که خداوند در قرآن میفرماید، خدا هیچکس را به جز اندازه تواناییاش تکلیف نمیکند. (لا یکلف الله نفساً الا وسعها-سوره بقره)
5. عدم اضطرار: اجبار و اضطرار در بسیاری از موارد، رافع مسئولیت اخلاقی است و مضطر فردی را میگویند که در شرایط دشوار قرار گرفته است و چارهای ندارد که آن کار را انجام دهد، مثل شخصی که در بیابان درمانده مانده و غذایی غیر از مردار برای خوردن ندارد.
6. عدم اکراه: اکراه هنگامی بهوجود میآید که فرد از جانب شخص یا گروهی زورگو، مورد تهدید قرار میگیرد و برخلاف رضایت باطنی، خود را وادار به انجام ندادن کار یا انجام کاری که به لحاظ اخلاقی زشت و ناپسند است، کند. مثلاً به او بگویند اگر نسبت به این کار راست بگویی از کار اخراج خواهی شد. این امور کارها برای انسان تکلیفی نمیآورد. بر طبق حدیث پیامبر که میفرماید: رَفَعَ ما اُستکرهوا علیه؛ یعنی آنچه را که بر انجام یا ترک آن وادار میشود مسئولیتی ندارد.{سوال: تفاوت اضطرار و اکراه چیست؟ پاسخ: در اضطرار فرد از ناحیه کسی مورد تهدید قرار نمیگیرد؛ اما در اکراه شخص مورد تهدید قرار میگیرد و انسان ناچار است برای دفع یک وضع نامطلوب چارهجویی کند.}
7. قصد و تعمّد: فرد عمداً و با اراده وظیفه اخلاقی خودش را نادیده بگیرد؛ اما اگر به خاطر خطا و یا سهواً (فراموشی) مرتکب ترک وظیفه اخلاقی شود، هیچ مسئولیت اخلاقی متوجه او نیست.
* پیامبر فرمود: چند چیز از امت من برداشته شده است:
1) خطا
2) فراموشی؛
3) آنچه که ندانند؛
4) آنچه که نتوانند؛
5) آنچه که استعداد توانایی آن را ندارند؛
6) آنچه که از روی اضطرار انجام دهد؛
7) فال بد زدن؛ (فکر خراب)
8) وسوسه؛ (در فکر و تفکر)
9) حسادت؛ (تا وقتی که در زبان و دست آشکار نشود)
3. شناسایی عمل اخلاقی:
راههای شناخت عمل خوب:
1. عقل: یکی از راههای شناخت عقل است؛ یعنی انسان توانایی شناختن خوبیها و بدیها را به وسیله عقل دارد و میتواند بشناسد که چه کاری پسندیده و چه کاری ناپسند است. مثل عقل در مییابد که چگونه در مواقع تجاوز به حقوق دیگران، چگونه آن را به طور عادلانه جبران کند و یا حریم خصوصی دیگران را محترم شمارد. همه اینها توانمندیهای عقل را برای شناخت بدیها و خوبیها به اثبات میرساند.
2. فطرت (دل): یعنی وجود گرایشهای فطری به سوی خوبیها و تنفر از بدیها در خمیرمایه (فطرت) انسانهاست که انسان میتواند خوبیها و بدیها را شناسایی کند و قرآن نیز در سوره شمس به جان و نفس (دل) آدمی سوگند خورده است و میفرماید: «فالهما فجورها و تقواها» یعنی پلیدی و پرهیزکاری را به او الهام کردیم و مُراد از الهام همان علم به صورت تصور و تصدیق است. همچنین الهام فجور و تقوا از طرف خداوند به این معناست که بدی و نیکی را خداوند به انسان به طور فطری آموخته است، مثلاً انسان پلیدی خوردن مال یتیم – به طور واضح و روشن- برایش آشکار است و از آن استفاده نمیکند.
3. وحی: راه سوم که خداوند به انسان نشان میدهد که چه اعمالی حسنه و نیکوست و موجب اجر و پاداش است و چه اعمالی باعث گناه و خسران انسان میشود که میتوان عمل اخلاق را شناسایی کرد.
4. تزاحم بین اعمال اخلاقی:
سوال: اگر تزاحم بین اعمال اخلاقی بهوجود آمد، چگونه باید آن را انجام داد؟ یکی از مشکلات اخلاقی انسان، برخورد با ارزشهای اخلاقی در مقام عمل است؛ به این معنا که انسان دائماً در زندگی فردی و اجتماعی خودش با دو یا چند تکلیف اخلاقی در زمان واحد روبهرو میشود بهطوریکه نمیتواند به همه آنها در آن زمان پایبند باشد، در این صورت معیار انتخاب و گزینش عمل اخلاقی کدام است؟
پاسخ: اساسیترین ملاک عقل است که وقتی بین دو عمل اخلاقی تزاحم بهوجود میآید کدام را برگزیند، که در این صورت باید مهمترین آنها را انتخاب کند و به آن عمل کند، مثلاً نجات جان انسان بیمار و استفاده بدون اجازه از اتومبیل دیگران در این جا بر طبق همه ادیان عقلاً، نجات جان بیمار مهمتر است؛ پس عقل وظیفه مهمتر را انجام میدهد، چراکه در متون مقدس دینی، جان و آبروی مردم و مال از امور مهم بهحساب میآید که نباید مورد تجاوز قرار بگیرد. از این سه حفظ جان بر دو مورد دیگر مقدم است که باید آن را انجام داد، پس عقل و وجدان بهترين معيار براي مشخص نمودن وظيفه اخلاقي است، تا انسان يكي را به دلخواه انتخاب كند.
مفاهیم عام اخلاقی:
1. صفت نفسانی هدایتگر
در ساختار اخلاق اسلامي، ايمان به عنوان عاليترين صفت نفساني هدايتگر مورد تأكيد فراوان واقع شده است.
1- ايمان
ايمان عبارتاستاز باور داشتن و دل سپردن به كسي همراه با اعتماد، توكل، نيك دانستن و دوست داشتن او. ايمان به خدا محور همه نظامهاي توحيدي است؛ زيرا اين صفت نفساني است كه هدايتگر انسان براي سعادتمندي است.
ايمان با اعتماد محض (باورهايي كه به آنها يقين داريم)، معادل نيست؛ زيرا در ايمان علاوهبر اعتماد؛ توكل، نيكدانستن، دوستداشتن، خضوع و تسكين نيز در آن نهفته است، اما اعتقاد اينطور نيست؛ چراكه ما باورهايي داريم كه در عين اينكه يقيني هستند، اما ايمان ناميده نميشوند، مثلاً ما بر طبق تعليمات ديني به شيطان يقين داريم، اما هرگز به شيطان ايمان نداريم؛ زيرا او را شايسته ايمان نميدانيم.
وقتي كه ايمان در ذهن كسي حاصل شود، تحولي در تمام شخصيت او پديد خواهد آمد كه اين تحول در ذهن و انديشه تفاوت دارد، زيرا ايمان به آدمي وجود تازهاي ميبخشد و نهتنها به او علم ميبخشد بلكه وجود او را مؤمنانه ميكند؛ در مقابل وجود كافران است كه وجودي است كه اهل انكار و سركشي است در حالي كه وجود مؤمنانه وجودي آكنده از خضوع و تسليم است.
قرآن ميفرمايد مؤمنان كساني هستند كه هنگامي كه ياد خدا ميافتند دلهايشان به لرزش درميآيد، اين لرزيدن دل نشانه خضوع و تسليم است كه نوعي رابطه عاشقانه و خاضعانه بين مؤمن با خدا برقرار ميشود؛ پس نشانههاي ايمان اميد و اعتماد و عدم استكبار است.
از نشانههاي اهل ايمان، عدم سركشي، اميد، اعتماد و سجده كردن در مقابل خداوند است. ايمان (مانند توكل) شدت و ضعف دارد.
ماهيت ايمان:
الايمان عقد بالقلب و لفظ باللسان و عمل بالجوارح و لا يكون الايمان الاهذا.
ايمان يعني تصديق و اذعان قلبي و گفتن به زبان و عمل با اعضاء يا انجامدهي؛ پس رابطه مسلمان با مؤمن رابطه عام و خاص است؛ يعني هر مؤمني مسلمان است ولي هر مسلماني مؤمن نيست، پس جايگاه ايمان قلب انسان است.
مراتب ايمان: الف. ايمان مستقر
ب. ايمان مستودع
ايمان مراتب و درجاتي دارد كه در تقسيمبندي اوليه به ايمان مستقر و ايمان مستودع تقسيم ميشود.
الف: ايماني كه تا روز قيامت باقي بماند؛
ب: ايماني است كه قبل از مرگ، خداوند آن را از آدمي ميگيرد.
امام صادق ميفرمايد: ايمان 10 درجه است و مانند نردبان ميماند كه بايد پلهپله از آن بالا رفت. كسي كه داراي دو درجه از ايمان است، نبايد به كسي كه يك درجه از ايمان دارد بگويد كه تو ايمان نداري و همينطور كسي كه 10 درجه از ايمان دارد، نبايد به زيردستان خود بگويد كه شما ايمان نداريد، بلكه تلاش كند تا با مهرباني آنها را هم به رديف خود برساند و آنچه را كه او توانايي انجامش را ندارد، نبايد بر او تحميل كند كه كمرش شكسته شود؛ زيرا كسي كه دل مؤمني را بشكند، واجب است كه آن را جبران كند و دل او را به دست آورد.
متعلقات ايمان:
1. ايمان به خدا: اولين شرط داشتن ايمان، اعتقاد به وجود خداست؛
2. ايمان به عالم غيب: يكي از شرايط هدايت الهي، ايمان به نيروهاي غيبي است؛ منظور حقايقي است كه با حواس ظاهري قابل درك نيستند، بلكه با عقل و دل قابل دستيافتناند.
3. ايمان به جهان آخرت: شرط ديگر ايمان به روز رستاخيز و حسابرسي در قيامت و باور داشتن به بهشت و جهنم ميباشد.
آفات ايمان:
1. جهل: يعني انسان فاقد علم و آگاهي باشد و بر ناآگاه بودن خويش آگاهي داشته باشد كه اين صفت زشت و ناپسنديدهاي نيست، زيرا انسان تلاش ميكند تا ناآگاهيهاي خود را برطرف كند. آنچه كه زشت و ناپسند است، جهل مركب است؛ يعني كسي كه آگاهي ندارد، ولي معتقد است كه تمام حقايق را ميداند و تلاشي براي به دست آوردن حقيقت نميكند كه اين جهل از آفات مهم ايمان است؛ چراكه انسان به بيماري خودش آگاهي ندارد، در حالي كه خود را سالم ميداند و تلاشي براي سلامتي خود نميكند.
2. شك و حيرت: شك ميتواند شروع خوبي براي رسيدن به علم و يقين باشد؛ اما گاهي اوقات شك و ترديد چنان انسان را سرگردان ميكند كه توانايي تشخيص حق و باطل را ندارد و در اين ميان سرگردان ميماند كه اين نيز از آفات ايمان است.
3. خاطرات نفساني و وسوسههاي شيطاني: منظور از خاطره، آن چيزي است كه به قلب انسان ميرسد و او را به سوي شر دعوت ميكند كه اين وسوسه نام دارد؛ اما اگر او را به خير و خوبي دعوت كنند الهام نام دارد، پس وسوسه يكي ديگر از آفات ايمان است.
2- محبت به خداوند
بدون شك جاذبه و دافعههاي انسان تحتتأثير محبتها و نفرتهاي او شكل ميگيرد. آدمي در حالي كه محبت و عشق ميورزد، احساس لذت و خوشبختي ميكند و هنگامي كه احساس تنفر ميكند، دچار درد و رنج و عذاب ميشود به همين دليل فيلسوفان اخلاق، هدف اخلاق را سعادتمندي گفتهاند؛ يعني زندگي محبتآميز كه مرحله بالاتر آن زندگي عاشقانه است؛ به اين معني كه عشق از محبت برتر و بالاتر است.
مراتب محبت:
1. محبت بندگان به خدا: يعني اينكه تنها خداوند شايسته محبت حقيقي و عشق ورزيدن است. عواملي كه باعث به وجود آمدن محبت و مرتبهي شديد آن عشق ميشود، به شرح زير است:
1) آنچه كه باعث بقا و كمال انسان ميشود؛ يعني انسان خودش را دوست دارد و هميشه ميخواهد زنده بماند، پس آنچه كه به او كمك ميكند كه محبت و علاقه به وجود آيد زندگي است، اما نسبت به مرگ احساس بدي و تنفر دارد.
2) لذت؛ چه مادي و چه معنوي باعث به وجود آمدن محبت ميشود؛ يعني انسان آنچه را كه موجب لذت ميشود به دليل لذتآور بودن دوست دارد، مثل خوردني و آشاميدني.
3) احسان؛ يعني انسان بنده و اسير نيكي است و هركس كه به او احسان و نيكي كند را به طور طبيعي دوست دارد و از كسي كه به او بدي كند، ناراحت ميشود و ميرنجد.
4) زيبايي ظاهري و باطني؛ يعني زيبايي چه مادي باشد و چه معنوي به دليل اينكه انسان ذاتاً زيبايي را دوست دارد، در او محبت و عشق پديد ميآيد.
5) اُنس و اجتماع؛ يعني وقتي كه انسانها با يكديگر و در كنار هم زندگي ميكنند، باعث ميشود كه در انسان نسبت به ديگران محبت و علاقه به وجود آيد، به همين دليل گفتهاند كه انسان از اُنس گرفته شده است؛ يعني كسي كه زود با ديگران خو ميگيرد (نه به معناي نسيان كه معناي فراموشكاري ميدهد).
2. محبت خداوند به بندگان:
همانطور كه انسان به خداوند عشق و علاقه دارد، خداوند نيز به بندگانش عشق ميورزد و آنها را دوست دارد. اين از آثار و نشانههايي است كه رحمت و محبت او شامل همه انسانهاي دنيا شده است؛ پس دوستي و محبت خدا، ميان او و بندگانش يك دوستي دوطرفه است.
3- توكل
توكل رابطه خاص ميان انسان و خداست. توكل يعني اعتماد و اطمينان قلبي انسان به خداوند در همه امور خويش و بيزاري از هر قدرتي غير از او.
درجات توكل:
توكل سه مرتبه دارد:
1) مرتبه اول؛ آن است كه اعتماد و اطمينان انسان به خداوند، مثل اعتمادش به وكيل باشد كه او را براي انجام كارهايش انتخاب ميكند كه اين پايينترين درجه توكل است.
2) مرتبه دوم؛ آن است كه در خداوند فاني شده باشد؛ يعني اين حالت وقتي ايجاد ميشود كه انسان براي رسيدن به درخواست خودش، تلاشش را صرف گريه و زاري و دعا بكند.
3) مرتبه سوم؛ آن است كه انسان همه حركات و سكنات خودش را به دست خداوند ببيند. تفاوت اين توكل با توكل نوع دوم در اين است كه در اينجا انسان حتي التماس و درخواست و دعا را رها ميكند و باور دارد كه خداوند كارهاي او را با حكمت خودش انجام ميدهد. وي معتقد است حتي اگر او التماس و درخواست نكند باز هم خداوند درخواست او را جواب ميدهد، مثل حضرت ابراهيم كه وقتي ميخواستند او را در آتش بيندازند به او گفتند كه از خداوند درخواست ياري و كمك بنما؛ ولي او در پاسخ گفت: خداوند از حال من باخبر است و او بدون درخواست من هم، مرا كمك ميكند. اين نوع توكل بسيار كمياب و نادرالوقوع است و جز براي صديقين حاصل نميشود و در صورتي كه در ديگران پيدا شود، به زودي از بين ميرود و چند لحظه بيشتر دوام پيدا نميكند.
تلاش و توكل:
اگر ماهيت توكل با دقت روشن شود، توكل منافاتي با سعي و تلاش و استفاده از ابزار و وسايل ندارد. گاهي اوقات شبهه به وجود ميآيد كه انسان وقتي توكل ميكند ديگر نبايد كاري انجام بدهد و همه امور را به دست خدا بسپارد؛ در حالي كه خداوند قانون و سنتش بر اين است كه كارهاي خود را با اسباب و علل خاص خود به پيش ببريد، مثلاً براي بيماري دارو قرار داده است.
4- شکر
تعریف شکر: شکر عبارتاستاز تصور نعمت و اظهار آن.
معنای دیگر: شکر یعنی شناخت نعمت منعم و شادمانی و سرور نسبت به آن و عمل به مقتضای این سرور با عزم در امور خیر.
در شکرگزاری دو ویژگی مهم است:
1. بندگی خدا؛ 2. اظهار نعمت.
آنچه که در همه تعریفهای شکر مطرح است همان اظهار نعمت است.
مراتب شکر:
شکر سه مرحله دارد:
1. شکر قلبی؛ یعنی یادآوری همه نعمتها که از خداست.
2. شکر زبانی؛ یعنی با زبان، به مدح و ستایش خدا بپردازیم.
3. شکر عملی؛ یعنی با عمل، شکر انجام دهیم.
پس منظور از شکر این است که انسان:
اولاً همواره در دل متوجه و یادآور نعمتهای او (خدا) باشد.
دوماً هنگام استفاده از نعمتهای بیکران الهی، زبان به حمد و سپاس خداوند بگشاید.
سوماً نعمتها و برکات خداوند را در راهی که خداوند اراده کرده است، به کار گیرد.
در مقابل شکر، کفر وجود دارد. کفر به معنی مخفی کردن و پوشاندن نعمتهای الهی است.
ارزش شکر:
در آیات و روایات در شرح و توضیح شکر آمده است که شکرگزاری، سپاسگزاری از صفات خداوند است و خداوند سپاسپذیر و بردبار است. در قرآن میفرمایند: اگر سپاس بدارید و ایمان آورید، خدا میخواهد با عذاب شما چه کند؛ یعنی این که اگر ما سپاسگزاری کنیم خداوند ما را عذاب نمیدهد.
نتیجه دنیوی شکر:
مهمترین اثر دنیوی شکرگزاری افزایش یافتن نعمتهای پروردگار است. آنچه که در شکر مطرح است و بندگان فقط در مقابل رزق و روزی و خوراک و پوشاک سپاسگزاری میکنند؛ اما مرتبه بالاتر عمر، علم، جمال و کمال آدمی میباشد که شایسته شکرگزاری و سپاسگزاری است. پس افراد عاقل مراتب شکرگزاریشان به اندازه مرتبه افراد جاهل ارزشمند نیست.
5- بیم (خوف-ترس)
بیم یعنی احتمال بروز امری ناخوشایند که در آینده برای انسان اتفاق میافتد براساس نشانههایی که به طور قطعی یا شک و تردید برای او حاصل میشود که نوعی دردمندی و نگرانی را در پی خواهد داشت.
بیم با ترس تفاوت دارد؛ خوف و جبن با یکدیگر تفاوت دارد. تفاوتاش در این است که خوف یا ترس عبارتاستاز خودداری نفس از دفاع از خود یا انتقام گرفتن؛ اما بیم یا خوف به این حالت نیست.
عالمان اخلاق خوف را به دو دسته تقسیم کردهاند: خوف پسندیده و خوف ناپسندیده. خوف ناپسند همان ترس از غیر خداوند است و خوف پسندیده ترس از عذاب الهی و سرانجام بد و آثار ناگوار و ناخوشایندی که به خاطر اعمال و رفتاری که انجام داده است در پی دارد.
درجات خوف یا بیم:
در اخلاق اسلامی، ورع، تقوا و صدق از درجات خوف میباشد که پایینترین درجه آن ورع است.
ورع یعنی از انجام کارهای ممنوعه خودداری کنند که این پایینترین مرتبه خوف است، اما اگر بر قوت و قدرت خوف افزوده شود که آدمی علاوه بر خودداری از محرمات از ارتکاب شبهات هم خودداری کند، به آن تقوا گفته میشود. مرتبه بالاتر صدق است که آن عبارتاستاز اینکه حتی از انجام برخی از امور مجاز و مباح نیز خودداری میکند تا مبادا زمینه ارتکاب حرام را فراهم کند.
وقتی که انسان از شدت خوف از خدا سرتاپا آماده خدمت به خدا میشود و بیشتر از نیازش مسکنی نمیسازد و مالی نمیاندوزد و توجه به مالی که میداند آن را روزی ترک خواهد کرد، نمیکند و هیچ نفسی از نفسهای زندگیاش در راه غیر خدا صرف نمیشود. چنین فردی دارای مقام صدیق میشود. (یعنی همنشین خدا میشود) بنابراین، مقام صدق، تقوا و ورع را در خود دارد و تقوا دربردارنده ورع نیز هست و البته ورع، عفت را به دنبال دارد. عفت، یعنی خودداری از شهوات.
ارزش بیم:
اول؛ نقش خوف و بیم از خدا در سعادت انسان بسیار نقشآفرین و بنیادین است؛ چرا که سعادت انسان جز در ملاقات با پروردگار و منزل گرفتن در جوار قرب او نمیباشد که این تنها در سایه محبت و انس با خدا محاسبه میشود.
دوم؛ در آیات و روایات زیادی بر اهمیت و مقام خوف از خدا تأکید شده است. قرآن میفرمایند: از بندگان خدا تنها دانایاناند که از او میترسند؛ یعنی تنها عالمان حقیقی دین ادعای ترس از خدا را میپذیرند.
آفت بیم:
بیمناکی از خدا به منزله تازیانهای است که بر او وارد میشود تا به قرب الهی برسد، اما اگر پذیرفتن این تازیانه بدون توشه باشد، هیچگونه ارزشی ندارد و راه به جایی نخواهد برد.
6- امید (رجاء)
رجاء عبارتاستاز احساس راحتی قلب که در نتیجه انتظار تحقق امری محبوب، دوستداشتنی و خوشایند به دست میآید؛ اما اگر وسایل و اسباب آن حاصل نباشد به آن تمنا یا آرزو گفته میشود.
اگر اسباب و علل امری فراهم نشد، در عین حال شخص انتظار برآورده شدن آن را دارد، به چنین انتظاری غرور گفته میشود.
ارزش امید:
در قرآن و روایات امید به رحمت خداوند و سرانجامِ نیکو از جهات متنوع مورد تشویق قرار گرفته است:
1. در قرآن آیاتی در مزمت ناامیدی وارد شده است که نقطه مقابل آن امید است.
2. آنچه که برای بندگان سریعاً تشویق و ترغیب شده است امیدواری به فضل و رحمت خداوند است که نقطه مقابل ناامیدی قرار دارد.
3. در قرآن و روایات آمده است که فرشتگان الهی و انبیاء دائماً از خداوند برای بندگان درخواست گذشت و مغفرت میکنند.
4. در آیات و روایات زیادی بر گذشت و مغفرت بیکران الهی دلالت دارد.
آفات امیدواری:
1. امیدواری بدون عمل؛ در تعریف امید گفته شده که راحتی قلب در نتیجه انتظار تحقق امری خوشایند است و در صورتی امیدواری نامیده میشود که اسباب و علل آن فراهم باشد؛ در غیراینصورت انتظار سرانجامی خوش، بدون بودن وسایل آن غرور و حماقت است. یکی از آفات مهم امیدواری، در واقع امیدهای کاذب است. بسیارند افرادی که بدون تلاش و عمل، امیدوار به سرانجامی نیکو و خوشاینداند.
2. احساس ایمنی از مکر خداوند؛ زیادهروی در امید به بخشایش خداوند موجب میشود که یک نوع احساس امنیت کاذب در انسان به وجود آید که این احساس در واقع غلطیدن در عصیان و سرکشی انسان است.
الف. خودپسندی
ب. عجب
خودپسندی: خودپسندی و غرور یکی از موانع اصلی و کوچک شمردن خود است که در مقابل انکسار نفس قرار دارد. منظور از انکسار نفس و خودشکنی آن است که انسان بدون اینکه خود را با دیگران مقایسه کند، خود را کوچک و پایین بشمارد و خودپسند و از خودراضی نباشد که این باعث به وجود آمدن تواضع میباشد.
خودپسندی عبارتاستاز بزرگ پنداشتن خویش به دلیل کمالی که فرد در خود میبیند، چه آن کمال را داشته باشد یا آن کمال را نداشته باشد.
تفاوت تکبر با خودپسندی در این است که در خودپسندی، شخص خود را با دیگران مقایسه نمیکند؛ به دلیل تصور وجود کمال واقعی یا وجود کمال خیالی با غفلت در خود دچار چنین حالتی میشود (خودپسند میشود)؛ ولی در تکبر فرد متکبر خود را با دیگران مقایسه میکند و میگوید کمالات من بیشتر است، پس من از دیگران برتر هستم و مزایای من باید بیشتر از دیگران باشد.
نکوهش خودپسندی:
در قرآن بارها خودپسندی مورد سرزنش قرار گرفته است. عواملی که باعث به وجود آمدن خودپسندی میشود:
1. خودپسندی به دلیل وضعیت خوب جسمانی (مثل زیبایی و صدای خوب)؛
2. خودپسندی به دلیل قدرتمندی و احساس اقتدار؛
3. خودپسندی به دلیل عقل و آگاهی و زیرکی نسبت به دیگران، که در این صورت نتیجه آن احساس بینیازی از مشورت با دیگران است؛
4. خودپسندی بر اساس انتصاب به نیاکان؛
5. خودپسندی ناشی از اموال و ثروت فراوان (که مال و ثروت من از دیگران بیشتر است).
آثار زیانبار خودپسندی:
1. خودپسندی باعث به وجود آمدن خودبزرگبینی میشود که منشاء بسیاری از رذایل است؛
2. خودپسندی باعث ایجاد توهم در انسان میشود (یعنی این که انسان تصور میکند گناهانش به وسیله خداوند بخشیده میشود)؛
3. شخص خودبین همیشه از وضعیت خویش راضی است و احساس فقر و نیازمندی نمیکند و در خود نیاز به مشورت نمیبیند؛
4. خودپسند چون نقصی در کار خود نمیبیند، خود را بینیاز از نصیحت میداند و توجهی به نصایح دیگران ندارد؛
5. خودپسند از هر فرصتی برای مدح و ستایش خود استفاده میکند و هرچندجا که میرود به نیکی از آن یاد میکند.
درمان خودپسندی:
انسان باید نسبت به آنچه که او را دچار غرور کرده است نگاه کند و فکر کند و ببیند که هرآنچه را که دارد چقدر زود از دست میرود. این باعث میشود که صاحب قدرت بداند که همه آنچه که دارد با بیماری و یا یکروزه از میان خواهد رفت، وقتی چنین تفکری کند، از خواب خودپسندی بیدار میشود و به انکسار روی میآورد.
غرور
غرور یعنی اطمینان وآرامش قلب، نسبت به آنچه که با هوای نفس موافق بوده و طبیعت انسان به آن تمایل داشته است. منشاء این گرایش، وسوسههای شیطانی و یا جهالت است؛ بنابراین کسی که خیر و صلاح را بر اساس اوهام و شبهات خود میداند در واقع فریب خورده و مغرور گشته است، چراکه ارزیابی درستی از کار خودش ندارد، مثل کسی که مال حرامی را بدست آورده و آن را صرف ساختن مدرسه، مسجد یا سیر کردن گرسنگان میکند، با این خیال که آنها را در راه خیر و سعادت صرف میکند.
دو رکن اساسی غرور:
1. جهل مرکب: اعتقاد قلبی به این که عمل خیر او صلاح است، در حالی که در واقع اینطور نیست.
2. منشاء خیر، حبّ شهوات است: منظور از حبّ شهوات پیروی از خشم، غضب و انتقامجویی است که در حقیقت منشاء آن خیر و صلاح نمیباشد، بلکه خشم و غضب است.
افرادی که در معرض غرور میباشند:
1. مومنان گناهکار: انسانهایی که ایمان دارند، ولی گناه میکنند به این امید که خداوند رحمتش گسترده است و گناهان آنان در کنار مهر و محبت او ناچیز است و قطعاً شامل رحمت خداوند میشوند.
2. عالمان: زیرا فکر میکنند که دانش و آگاهی موجب رستگاری است؛ ولی در صدد عمل کردن برای علم خود برنمیآیند.
3. واعظان و مبلغان: زیرا گمان میکنند که هدف آنها هدایت مردم است؛ در حالی که در پی ارضای نفس خویشاند و در این راه از نسبت دادن امور خلاف به دین ترسی ندارند.
4. اهل عبادت و عمل: زیرا ممکن است این عبادت در پی ریا و خودنمایی باشد.
5. مدعیان عرفان: زیرا تصور میکنند به صرف پوشیدن لباس عرفان، بدون اینکه حقیقت و باطن خود را تغییر داده باشند، اهل شناخت و معرفت میشوند.
تواضع
تواضع آن است که انسان در مقایسه با دیگران برای خویش امتیاز و برتری قائل نشود و وجود دیگران را بزرگ شمارد؛ پس تواضع در مقابل تکبر است.
نشانههای تواضع:
1. در سلام کردن پیشی میگیرد؛
2. در مجادله (بحث و جدل) کوتاه میآید؛
3. دوست ندارد او را به پرهیزگاری ستایش کنند.
موانع تواضع:
کبر، تکبر، عصبیت و سرکشی از مهمترین موانع فروتنی است.
کبر
کبر اصلیترین مانع برای فروتنی و تواضع است. کبر آن است که انسان در نتیجه عجب و خودپسندی، در مقام مقایسه با دیگران، خود را برتر بپندارد؛ در حالی که انسانِ واقعاً بزرگی نیست. همچنین میگویند: تکبر حالتی است که آدمی خود را از دیگری بالاتر ببیند.
عجب با تکبر تفاوت دارد؛ عُجب از عَجَبَ گرفته شده؛ به این معنا که انسان چنان شیفته تواناییها و ویژگیهای خود شود که حالت تعجب و شگفتی به او دست دهد، بدون اینکه خود را با دیگران مقایسه کند؛ اما تکبر زمانی است که خود را با دیگران مقایسه کند و به این نتیجه برسد که از آنها برتر است.
اقسام تکبر:
1. تکبر در برابر خدا: یعنی انسان به مرحلهای میرسد که ربوبیت خداوند را نمیپذیرد، مثل فرعون؛
2. تکبر در برابر دعوت به حق: یعنی از پذیرش هدایت، سر باز میزند زیرا شأن و مقام خود را بالاتر از دیگران میداند؛
3. تکبر در برابر مردم: یعنی مردم را تحقیر میکند و اگر سخن حقی از آنان بشنود، آن را رد میکند و نمیپذیرد.
درجات تکبر:
1. خود را از دیگران برتر ببیند و در عمل و در گفتار اظهار کند، که این بدترین درجه تکبر است؛
2. در دل خود، خود را از دیگران برتر بداند ولی فقط در عمل آن را نشان دهد و به زبان بیان نکند؛
3. در باطن خود را برتر از دیگران میداند؛ اما در عمل و زبان آن را بیان نکند.
منشاء تکبر: داشتن ویژگیهای خاص که باعث تکبر میشود.
راه مبارزه با تکبر: راه مبارزه با این صفت این است که شخص به آثار بد آن فکر کند و به این نتیجه برسد که تکبر، صفت بدی است و باید نفس و دل خود را از آن پاک کند و دومین قدم آن است که عمل رفتاریِ متواضعانه نشان دهد و از رفتارهایی که باعث تکبر میشود، دوری کند.
حزم
حزم در لغت به معنای محکمکاری و استواری و متقن نمودن امور است؛ اما در اصطلاح عبارتاستاز اصلاح امروز و تدارک فردا.
یعنی کار امروز را به فردا واگذار نکنیم و در رأی و نظر و عقیده، مستبد و خودرأی نباشیم، با دیگران مشورت کنیم و حزم و دوراندیشی داشته باشیم تا بتوانیم با استواری و محکمی تصمیم بگیریم، به همین جهت از حزم با معانیای مثل زیرکی و هنرمندی نیز نام برده شده است.
بنابراین حزم به این معنا است که اولاً شخص وضعیت خود را و حوادثی که در آینده برای او پیش خواهد آمد در نظر بگیرد و توجه کند و ثانیاً تمایلات امروز خود را با توجه به فردا سامان دهد. به همین جهت عالمان اخلاق توصیه نمودهاند که برای رسیدن به اهداف، آرزوهای خود را باید کوتاه کنیم، چراکه آرزوهای بلند بر دو پایه استوارند:
1. اعتقاد به عمر طولانی
2. همت بلند؛ بعد از آن که آرزوهای دراز را کوتاه کردید این تصور پیش میآید که انسان فاقد آرزوهای بلند، انگیزهای برای سعی و تلاش و آیندهنگری برای فردا نخواهد داشت؛ اما آنچه که باعث میشود که به انسان جهت و ارزش دهد، حس آرمانخواهی و همت بلند است که این باعث میشود انسان همواره در سعی و تلاش باشد تا بتواند با بهرهگیری از استعدادهای خود، بهتر از نعمتهای دنیا استفاده کنیم. مهمترین آفت برای انسانی که در همت بلند است، دونهمتی است، یعنی انسان را از پیگیری اهداف بلند خود بازمیدارد و نسبت به آینده و عاقبتاندیش بودن دور میشود. پس برای اینکه به هدف خود برسیم، باید این آفت را برطرف کنیم و همت بلند را چارهساز خود کنیم.
زهد
زهد در لغت به معنای اعراض از شیء و به مقدار کمی رضایت دادن است، اما زهد در اخلاق به این معنا است که اعراض قلبی و عملی از دنیا مگر به اندازه مقداری که انسان بتواند از این دنیا بهرهمند شود و به آن نیاز ضروری دارد. زهد نسبت به کسی صادق است که امکان برخورداری از دنیا را داشته باشد.
دوم اینکه دنیا را به خاطر پستی و حقارت نسبت به جهان آخرت رها کند.
مراتب زهد:
1. فرد از دنیا روی برمیگرداند در حالی که به دنیا تمایل دارد و با زحمت خود را دور میکند.
2. انسان با میل و رغبت به آسانی از دنیا روی برمیگرداند، بدون آنکه تمایلی به دنیا داشته باشد؛ زیرا در نظر او دنیا نسبت به جهان آخرت کوچک است.
3. آن است که فرد با علاقه و اشتیاق دنیا را ترک میکند و اصلاً احساس از دست دادن چیزی را نمیکند.
آنچه که انسان باید به آنها زهد بورزد:
1) دوری از محرمات که به آن زهد واجب میگویند؛
2) دوری از شبهات؛
3) زهد ورزیدن نسبت به مقدار بیشتر از نیاز از چیزهای حلال، مثل خوراک، پوشاک، مال و جاه و مقام؛
4) زهد ورزیدن نسبت به هرچه که موجب لذت نفس میشود، حتی نسبت به مقدار لازم و ضروری؛
5) روی گرداندن از هرآنچه غیر از خداست.
زهد افراد:
1. زهد خداپرستان: که انسان برای نجات از آتش جهنم و عذاب آخرت از دنیا رویگردان میشود.
2. زهد امیدواران: یعنی رویگرداندن از دنیا به امید رسیدن به ثواب و نعمتهای بهشت.
3. زهد عارفانه: زهدی که توجهی به درد و رنج و عذاب ندارد و اعتنایی به لذتها نمیکند بلکه امیدوار به ملاقات پروردگار است.
حسد (حسادت)
حسادت عبارتاستاز این که انسان محرومیت کسی را از نعمتی که استحقاق آنرا دارد را داشته باشد. یا حسد آن است که انسان بخواهد، نعمتی را که خداوند به دیگری داده از او بگیرد. به بیان دیگر انسان حسادتورز کسی است که چشم دیدن نعمت و رفاه و آسایش دیگران را ندارد و اگر به نعمتی برسد، ناراحت و اگر به مصیبتی دچار شود شادمان میشود.
حسادت با غبطه و منافسه تفاوت دارد؛ به این معنا که شخص نمیخواهد نعمتهایی را که خداوند به دیگران داده از میان برود، بلکه آرزو میکند همان نعمتها را او نیز داشته باشد. پس حسادت از صفتهای زشتی است که بشر همواره به آن مبتلا بوده است و اولین قتلی که به ناحق در زمین ریخته شد بر اثر حسادت میباشد. مثل قابیل که برادر خود را کشت.
مراتب حسد:
1. شخص دوست دارد نعمتی را که دیگران دارند، از بین برود هرچند هیچ سودی به او نمیرسد.
2. دوست دارد تا نعمت از او (دیگران) برود و خود او بدست آورد.
3. دوست دارد نعمتی را که دیگری دارد، داشته باشد اما چون توانایی آن را ندارد، دوست دارد نعمتی که دیگران دارند را نیز از بین برود.
4. اگر توانایی نابود کردن نعمت را داشته باشد، آن را از بین میبرد.
منشاء حسادت چیست؟
منشاء حسادت زیادهخواهی و قانع نبودن به داشتههای خود است و همچنین دشمنی و بغض و ریاستطلبی است.
حقد و کینهورزی
حقد عبارتاستاز عداوت و دشمنی دیگری در دل و منتظر فرصت مناسب برای ابراز آن. در واقع حقد خشم و غضبی است که امکان ظهور و بروز نیافته است و سرکوب شده و در دل میماند تا روزی فرصت بروز پیدا کند. بدون شک کینهتوزی یکی از رذایل نفسانی و از موانع دوستی با خداوند است و آیات و روایات زیادی در رابطه با نکوهش کینهتوزی وارد شده است.
امام علی (ع) میفرماید: پس آتش عصبیت را که در دلهایتان نهفته است را خاموش کنید و کینههای جاهلیت را براندازید.
دشمنی برای خداوند
مراد از دشمنی برای خداوند این است که انسان کسی را که در مقابل خداوند عصیان و سرکشی نموده است، دشمن بدارد. سرکشی در مقابل خداوند هم مراتب و هم درجاتی دارد، مثل: گاهی با عقیده بیان میشود، گاهی شرکورزی است و گاهی با گفتار و رفتار و آزار و اذیت دیگران است که این دشمنی ورزیدن میتواند دوری جستن از او، ترک گفتوگو و سخن گفتن و نیازها و آروزهای او را برآورده نکردن باشد.
صفات نفسانی عملکننده
1. قوت نفس:
قوت نفس ملکهای نفسانی است که انسان را قادر میسازد تا حوادثی را که برای او پیش میآید هرچند بزرگ باشد، به خوبی تحمل کند.
این صفت آثار مهمی را به دنبال دارد:
1- ثبات و عدم اضطراب: که این ثبات ملکهایست نفسانی که انسان را قادر میسازد تا بر خطرها وارد شود و در برابر سختیها، هرچند دشوار باشد، بدون اینکه شکستی بر او عارض شود، مقاومت کند.
2- همت بلند: یعنی تلاش برای تحصیل سعادت و کمال و رسیدن به عالیترین اموری که برای او سود و زیان دنیوی ندارد؛ یعنی منافع دنیا و زیانهای آن، او را خوشحال و ناراحت نمیکند.
3- غیرت و حمیت: یعنی تلاش برای پاسداری از چیزی که حفظ آن لازم است و این حالت از نتایج عظمت روح و شهامت است.
2. وقار و آرامش قلب
وقار عبارتاستاز آرامش در گفتار، کردار و حرکات. قبل از شروع و بعد از پایان هر کار. وقار یک مفهوم عام است که شامل توقف و تأنی میشود.
تفاوت توقف و تأنی
توقف آرامش و خویشتنداری پیش از هرگونه اقدامی تا آنکه درستی آن کار بر فرد آشکار شود.
تأنی آرامش روانی بعد از شروع در گفتار یا رفتار است تا بتواند امور را به شایستگی انجام دهد.
آفات قوت نفس
اولین آفت آن، ضعف نفس است و دیگر آثار آن عدم ثبات و پستهمتی میباشد؛ ولی مهمترین آفت اصلی آن مداهنه میباشد.
مداهنه یعنی نرمش، سهلانگاری، سستی و سازش در کاری که میخواهی انجام بدهی؛ به دلیل طمعهای دنیوی در مال و اعتبارِ کسی که نسبت به او سستی و سازش روا میدارد.
حلم و کظم غیظ
حلم در لغت به معنای تأمل، تأنی و عدم شتاب در امور است. حلیم کسی است که اگرچه حق با اوست ولی در مجازات جاهلان شتاب نمیکند و در مقابل هیجان، خشم و غضب ناشی از رفتار جاهلانة شخص مقابل، خویشتنداری میکند. در حقیقت حلم، مرتبهای از اطمینان و اعتماد به نفس است که فرد با داشتن آن به آسانی غضبناک و خشمگین نمیشود و به سرعت پریشان و ناآرام نمیگردد.
حلم و کظمغیظ تفاوت دارد؛ زیرا کظمغیظ بعد از پیدایش خشم و غضب پدیدار میگردد و آن را تضعیف میکند و فرومینشاند ولی حلم از پیدایش غضب جلوگیری میکند.
4. حیاء
حیاء در لغت به معنای شرمساری و خجالت است که در مقابل آن وقاحت و بیشرمی است. حیاء عبارت است از نوعی انفعال و انقباض نفسانی که موجب خودداری از امور ناپسند میگردد و منشاء آن ترس از سرزنش دیگران است؛ اما منشاء اصلی این حالت، آن است که خود را حاضر در محضر ناظری آگاه و محترم و گرانمایه میداند.
حیاء سه رکن دارد: ناظر، فاعل و فعل.
ناظر یعنی شخصی که مقام و منزلت او در چشم فاعل، عظیم و شایسته احترام است و فاعل شخصی که برخوردار از کرامت نفسانی و بزرگواری است و فعل کار زشت و ناپسندی است که مانع از انجام آن میشود.
5. عفت
عفت به معنای خودداری از انجام امر قبیح و ناپسند است. در اصطلاح عبارتاستاز صفتی که از غلبه حاکمیت شهوات بر انسان جلوگیری میکند. مثل شهوت در زیاد حرف زدن یا خوردن.
6. صبر
صبر عامترین و مهمترین صفت نفسانی عملکننده است. صبر در لغت به معنای حبس و در تنگنا و محدودیت قرار دادن است؛ یعنی کسی که خود را از انجام کاری بازدارد.
در اخلاق عبارتاستاز وادار کردن نفس به انجام آنچه که عقل و شرع ایجاب میکند و بازداشتن آنچه که عقل و شرع نهی میکند.
انواع صبر:
صبر مفهوم و معنای گستردهای دارد.
1) صبر از جهت مفهوم:
یعنی ایجاد هرنوع محدودیت در جاذبهها و دافعههای نفسانی و گاهی منظور از صبر بازداشتن نفس از اظهار بیتابی و عدم رضایت نسبت به امور ناخوشایند و سختیهاست. پس صبر از نظر مفهوم دو معنی داشت: الف.عام و ب.خاص
2) صبر از جهت موضوع:
- صبر از جهت موضوع گاهی در برابر سختیها و مصیبتهاست که به آن صبر بر مکروهات میگویند.
- صبر بر دشواریهای جنگ که شجاعت نام دارد.
- صبر در مقابل خشم و غضب که حلم و بردباری نام دارد.
- صبر در انجام عبادت است.
- صبر در برابر غرایض نفسانی است که عفت نام دارد.
3) صبر از جهت حکم:
1. صبر واجب؛ که در مقابل شهوات و گرایشهای حرام است.
2. صبر مستحب؛ که بر دشواریهای انجام مستحبات است.
3. صبر حرام؛ که آزار و اذیت دیگران است، مثل تجاوز بر مال و جان دیگران.
4. صبر مکروه؛ صبر در مقابل امور مکروه، مثل صبر بر سختی روزه گرفتن در روز عاشورا که مکروه است.
5. صبر مباح؛ صبری است که نه شامل مکروه میشود، نه حرام.
بنابراین صبر همواره امر پسندیدهای نیست بلکه گاهی حرام و مکروه هم میشود.
مراتب صبر:
1. صبر توبهکنندگان: عبارتاستاز ترک شکوه، بیتابی و بیقراری و رفتار پریشان.
2. صبر زاهدان: یعنی آنقدر انسانها، سختیها، دردها و رنجها را تحمل کرده و رضایت قلبی نیز دارد.
3. صبر صدیقان: یعنی علاوه بر تحمل سختیها و رنجها و رضایت قلبی، به آنچه که خدا در حق او روا میدارد، عشق میورزد و او را دوست دارد.
7. خمود
خمود یعنی کوتاهی و کاهلی در انجام اموری که مخالف حکمت خلقت و مصلحت انسان میباشد. یعنی در حقیقت گوشهگیری و کنارهگیری از دنیا و رهبانیت در اسلام محکوم است.
نمونه سوالات امتحانی
1. علم اخلاق را تعریف کنید؟
2. تفاوت خْلق و خَلق را بنویسید؟
3. اخلاق فیلسوفانه با اخلاق عارفانه چه تفاوتی دارد؟
4. مفهوم مطلق و نسبیت در اخلاق به چه معناست؟ و انواع نسبیتگرایی اخلاقی را بنویسید؟
5. تفاوت احکام اخلاقی زن و مرد در برخی روایات گویای این است که اخلاق نسبی است، چگونه به این شبهه پاسخ داده میشود؟ (اشاره به سخن امام علی (ع)، تکبر، ترسو بودن، بخیل بودن که از خصلت زنان به شمار میآید)
6. جبر فلسفی، جبر اخلاقی، جبر حقوقی و جبر جامعهشناختی را تعریف کنید؟
7. تفاوت ایمان با اسلام را بنویسید؟
8. پیامبر: هشت چیز از امت من برداشته شد، آن هشت چیز از نظر پیامبر چه بود؟
9. عدم اضطرار و عدم اکراه را از شرایط مسئولیت اخلاقی توضیح دهید؟
10 . ایمان مستقر و ایمان مستودع را تعریف کنید؟
11. وسوسه و الهام چه تفاوتی دارد؟
12. توکل را تعریف و درجات آن را نام ببرید؟
13. شکر و مراتب آن را توضیح دهید؟
14. بیم و امید را تعریف کنید؟
15. خودپسندی یا عْجب را تعریف کنید؟
16. ادلال یعنی چه و آثار زیانبار خودپسندی را نام ببرید؟ (انتظار نداشتن، یعنی انتظار ندارید که حوادث ناخوشایند برایت بوجود بیاید)
17. غرور، تواضع و کبر را تعریف کنید؟
18. حزم در لغت به معنی ... و ... امور است. (محکمکاری-متقن) و زهد عبارتاستاز ... و ... از دنیا. (اعراض قلبی- عملی)
19. مراتب زهد و درجات زهد را نام ببرید؟
20. حسادت عبارتاستاز اینکه انسان در دل ... کسی را از نعمتی که ... آن را دارد و حقد عبارتاستاز داشتن ... و دشمنی دیگری در ... و منتظر فرصت مناسب برای ابراز آن. (تمنا-محرومیت-عداوت-دل)
21. وقار، توقف و تأنی را توضیح دهید؟
22. منظور از مداهنه چیست؟ (سستی در امور و چربزبانی)
23. صبر و خمود را تعریف و مراتب صبر را نام ببرید.
24. تفاوت غبطه با حسد را بنویسید.